سازماندهي شده و مبتني بر سطوح سني نبود. 3- هم هوشبهر كلامي و هم هوشبهر غير كلامي را اندازه گيري مي نمود. (ناگليري26،1988)، هب27 (1949) اشاره مي كرد كه بايد بين آنچه او هوش A و هوش B مي نامد تفاوت قائل شد. او هوش A را استعداد فكري ذاتي فرد مي دانست كه وي به هنگام تولد داراي آن مي باشد و هوش B را ميانگين يا سطح معمول عملكرد ذهني مي دانست كه توسط فرد نشان داده مي شود .
البته هب ادعا نمي كرد كه دو نوع هوش وجود دارد بلكه معتقد بود كه هيچ يك از اين دو نوع هوش قابل مشاهده نيست ولي هوش B بيشتر قابليت اندازه گيري دارد. (هب،1949)
نظريه هاي چند عاملي هوش نيز در اين راستا تحولات چشم گيري داشته اند. اين نظريه ها بر اين اساس استوار هستند كه هوش از طريق عوامل مجزا و يا توانايي هاي اساسي به بهترين شكل قابل تعريف است. ترستون28 (1938) اظهار داشت كه هوش از شش عامل )عددي، کلامي، فضايي، رواني کلمات، استدلال، حافظه طوطي وار) تشكيل شده است به طوري كه هر يك از آنها با چندين عمليات ذهني ديگر درگير است. به نظر ترستون اين شش عامل توانايي هاي اوليه‌ي مغزي است. از آنجا كه او اين عوامل را مستقل مي پنداشت گمان مي كرد كه افراد در يك يا چند عامل نمره‌ي بالا بگيرند در حالي كه در ساير عوامل نمره‌ي پائين بگيرند. همان طور كه بعداْ مشخص شد ترستون هيچ وقت نتوانست اطلاعات لازم را براي حمايت كامل از نظريه‌ي شش عاملي را به دست آورد و لذا به اين نتيجه رسيد كه حتماً يك عامل عمومي وجود دارد كه هر يك از شش عامل اوليه توان مغزي را تحت تأثير قرار مي دهد. لازم به ذكر است كه معروف ترين نظريه‌ي چند عاملي هوش متعلق به گيلفورد است كه داراي يك صد و بيست عامل مجزا بود. (گلاورر و برانينگ،1949،ص114)
نظريه‌ي سه وجهي استرنبرگ يكي ديگر از نظريه هاي هوش است كه معتقد است هوش سه وجه مهم دارد : 1- اجزاي عملكرد 2- اجزاي كسب دانش 3- فرا اجزا.
اجزاي عملكرد عبارت است از فرآيندهاي شناختي كه در انجام وظايف شركت دارند. دومين جنبه ي مهم هوش اجزاي كسب دانش است. افراد اين جزء را به كار مي گيرند تا مشخص كنند كه آيا برخي اطلاعات ارزش يادگيري دارد يا نه؟ در صورتي كه جواب مثبت باشد فرد اجزاي كسب دانش را به كار مي گيرد تا اطلاعات مزبور را از طريق ربط آن با دانش قبلي خود با معنا سازد.
اجزاي كسب دانش به تنهايي نمي توانند نشان دهنده ي هوش باشند، يك جزء سوم به نام فرا اجزا لازم است تا مشخص كند كه چگونه افراد عملكرد و اجزاي كسب دانش را هدايت مي كنند. فرا اجزا همان فرآيندهاي مديريتي است كه مسئول درك ماهيت مسائل، تصميم گيري در اين مورد كه از كدام يك از اجزاي عملكرد براي برخورد با مسأله اي خاص بايد استفاده كرد.
استرنبرگ تفاوت افراد در عملكرد ذهني را ناشي از تفاوت ايشان در اين سه وجه هوش مي‌داند و معتقد است افرادي كه از نظر ذهني قوي هستند بيشتر وقت خود را صرف پردازش هاي مربوط به فرا اجزا مي‌كنند. به نظر استرنبرگ تفاوت‌هاي اصلي توان ذهني ناشي از عملكرد مديريتي است. (همان منبع، ص120)

2-4- مباني نظريه‌ي هوش‌هاي چندگانه
بنا به گفته‌ي هاوارد گاردنر، هدف از آشنايي وفراگيري هوش‌هاي چندگانه آن است که به تفاوت‌هاي بسيار موجود در ميان افراد، احترام گذاشته شود. مطالعات و پژوهش‌هاي اوليه او نشان داده است که ذهن انسان از هفت مقوله هوشي: (زباني، منطقي- رياضي، مکاني، حرکتي- جسماني، موسيقايي، ميان فردي و درون‌فردي ) تشکيل مي شود.
استفاده از نظريه هاي هوش چندگانه گاردنر و همچنين اطلاعات در مورد هوش هشتم (طبيعت گرا) و هوش نهم (اگزيستانسيال يا وجودي) زمينه‌اي را فراهم مي‌آورد تا آموزگاران در تمامي سطوح براي کاربرد اين نظريه در تدوين برنامه درسي، طرح درس، ارزشيابي، آموزش هاي خاص، مهارت‌هاي شناختي، فناوري آموزشي، روش تدريس و… را ياري رساند و از اين طريق به تحقق استعدادهاي بالقوه دانش‌آموزان کمک کنند (صفري،1384،ص11).
تقريبا هشتاد سال پس از ايجاد نخستين آزمون هاي هوش، يکي از روان شناسان دانشگاه هاروارد به نام گاردنر مخالفت با نظريه سنجش هوش پرداخت. وي با بيان اين مطلب که در فرهنگ ما، هوش به درستي تعريف نشده است درکتاب خود با عنوان حالات روحي (1983)، به وجود حداقل هفت هوش اصلي اشاره کرد. گاردنر در نظريه هوش‌هاي چندگانه سعي کرده است تا حوزه استعدادهاي انسان رابه آن سوي مرزهاي (IQ) بکشاند وي در مورد اعتبار روش هاي مجزا ساختن فرد از محيط طبيعي آموزشي خود و تعيين هوش فردي او ترديد کرد. در عوض گاردنر معتقد است که هوش با توانايي تحليل مسايل و نيز برخورداري از کارايي در محيط واقعي ارتباط فراواني دارد (صفري،1384،ص12).
هنگامي که واژه “هوش” به گوش ما مي‌خورد معمولاً مفهوم ضريب‌ هوشي ( IQ ) به ذهنمان مي‌آيد. هوش معمولاً به عنوان توانائي‌هاي بالقوه عقلاني تعريف مي‌شود. چيزي که ما با آن زاده مي‌شويم، چيزي که قابل اندازه‌گيري است و ظرفيتي که تغيير دادن آن دشوار است. امّا در سال‌هاي اخير ديدگاه‌هاي ديگري نسبت به هوش پديد آمده است. يکي از اين ديدگاه‌ها، نظريه هوش چندگانه است که توسط هاوارد گاردنر، روان‌شناس دانشگاه هاوارد، ارائه گشته است (ميگنا29،1391).
بنا به باور اسلاوين30 (2006) ، مفهوم هوش از زمان پيش از يونان باستان مورد بحث بوده است، اما مطالعه علمي اين موضوع با کارهاي بينه در سال 1904 ميلادي يعني زماني آغاز شد که وزارت آموزش فرانسه از او خواست تا وسيله اي درست کند که به کمک آن دانش‌آموزان نيازمند کمک هاي ويژه در مدارس فرانسه شناسايي شوند. بدين منظور، او به کمک دستيارش سيمون، نخستين آزمون عيني هوش را براي کودکان 13-3 ساله درست کرد. به کمک اين آزمون براي هر کودک يک سن عقلي يا سن ذهني تعيين مي شد.
هرچند که آزمون هوشي بينه در اصل، براي سنجش توانايي يادگيري دانش‌آموزان داراي مشکلات تحصيلي ساخته شد، اما، بعداً براي استفاده افراد معمولي بازسازي شد و به صورت يک آزمون هوشي معروف و قابل استفاده عموم در آمد (سيف ، 1387 ، ص 122).

2-5- ابعاد و جنبه‏هاي هوش
دانشمندان مختلف ابعاد و جنبه هايي را براي هوش در نظر گرفته اند از جمله :
2-5-1- ابعاد هوش از نظر لوئيز ترستون (1938)
لوئيز ترستون معتقد است هفت عامل، هوش را تشکيل‏ مي‏دهد:
1-ادراک کلامي: توانايي درک معني واژه‏ها، آزمون‏هاي معاني‏ واژه‏ها معرف اين عامل هستند2- سيالي واژگان: توانايي به‏خاطر آوردن سريع، واژه‏سازي با حروف و پيدا کردن واژه‏هاي هم‏قافيه ديده مي‏شود3- استعداد عددي: توانايي کار کردن با اعداد و اجراي‏ محاسبات عددي4- استعداد فضايي: توانايي تجسم روابط فضايي، مانند تشخيص يک شکل وقتي که سمت گيري آن تغيير کند5- حافظه: توانايي به‏خاطر سپردن محرک‏هاي کلامي،مانند واژه‏هاي جفتي يا جمله‏ها6- سرعت ادراک: توانايي ادراک سريع جزئيات ديداري و يافتن شباهت‏ها و تفاوت‏ها در تصويرها و اشيا7- استدلال: توانايي يافتن قواعد کلي براساس موارد ارائه‏شده‏ مانند تشخيص قاعده‏ي حاکم بر يک سلسله اعداد پس از ديدن‏ فقط بخشي از آن سلسله.
2-5-2-ابعاد هوش از نظر فريمن (1988)
فريمن31 تعريفي را که از هوش شده است به چهار دسته‏ تقسيم کرد:
1-تعريفي که اساس هوش را، اهميت سازگاري شخص با محيط مي‏داند2-تعريفي که هوش را استعداد يادگيري مي‏داند3-تعريفي که هوش را گنجايش تفکر انتزاعي مي‏داند4-تعريفي که جامع است و موارد بالا را توامان دربرمي‏گيرد.

2-5-3- ابعاد هوش از نظر آر.بي.کتل (1961)
کتل دو نوع هوش را مدنظر قرار مي‏دهد:
1-هوش سيال: بنابر نظر آر.بي.کتل32،هوش سيال، به‏ وسيله‏ي‏ نيروهاي فرهنگي يا به‏وسيله‏ي يادگيري‏هاي انجام‏شده در موقعيت‏هاي تحت تاثير عميق قرار نمي‏گيرد، بلکه از طريق‏ تعامل‏ها و واکنش‏هاي غيرآموزشي و آزاد با محيط گسترش‏ مي‏يابد.
2-هوش متبلور: نوعي از هوش است که براساس‏ نظر کتل به‏وسيله‏ي فرهنگ يعني در شکل‏هايي به‏ خوبي ساختاريافته‏ مثل پيشرفت‏ (تصويرتصوير) آموزشگاهي و مهارت‏هاي‏ حرفه‏اي جلوه‏گر مي‏شود.
2-5-4- ابعاد هوش چندگانه هوارد گاردنر (2004(
هوارد گاردنر ، نظريه‏ي‏ هوش‏هاي چندگانه را ارائه داد و خاطرنشان‏ کرد که دست‏کم هفت نوع هوش وجود دارد و وابستگي دروني هر يک از آن‏ها با بقيه، جزئي است. اين هفت نوع هوش عبارتند از:
2-5-4-1- هوش زباني
اين نوع هوش يعني توانايي استفاده از کلمات و زبان. بنابراين، با کلمات سروکار دارد. دارندگان اين نوع هوش از مهارت‏هاي‏ شنيداري تکامل يافته‏اي برخوردارند و معمولا سخنوران‏ برجسته‏اي به شمار مي‏آيند. آن‏ها به جاي تصاوير، با کلمات فکر مي‏کنند. مهارت‏هاي آن‏ها شامل موارد زير است: گوش دادن، حرف زدن، قصه‏گويي، توضيح دادن، تدريس، استفاده از طنز، درک قالب و معني کلمه‏ها، يادآوري اطلاعات، قانع کردن ديگران‏ به پذيرفتن ديدگاه‏ها و تحليل کاربرد زبان. در بين داستان‏ سرايان ، روزنامه‏نگاران، وکلا، معلمين و سياستمداران‏ اين نوع هوش در اولويت قرار دارد. (طباطبايي، 1388،ص 22).
2-5-4-2- هوش موسيقي
اين هوش يعني توانايي توليد و درک موسيقي. در اين مورد، با توانايي درک و ايجاد ريتم و ملودي سروکار داريم. کساني که‏ از هوش موسيقايي بالا برخوردارند، با استفاده از صداها، ريتم‏ها و الگوهاي موسيقي فکر مي‏کنند. آن‏ها بلافاصله به موسيقي‏ عکس العمل نشان مي‏دهند. خيلي از آنان به صداهاي محيطي‏ (مانندصداي زنگ، صداي چکه کردن آب يا صداي جيرجيرک)حساس‏اند. (هيأت مؤلفان،1386،ص 504)
2-5-4-3- هوش منطقي- رياضي
هوش منطقي يعني توانايي استفاده از استدلال، منطق و اعداد. بنابراين اين نوع هوش، به معناي توانايي مغز در کار با اعداد و ترتيب‏هاي منطقي است. کساني که هوش وابسته به منطق و رياضي بالا دارند سعي مي‏کنند احساسات دروني، رؤياها، روابط با ديگران و نقاط ضعف و قوت خود را درک کنند. آن‏ها به صورت‏ مفهومي با استفاده از الگوهاي عددي و منطقي فکر مي‏کنند و از اين طريق بين اطلاعات مختلف رابطه برقرار مي‏کنند. (هيأت مؤلفان ، 1386 ، ص 504)
2-5-4-4هوش فضايي
اين هوش قابليت تصور و تجسم ذهني را به وجود مي‏آورد و نتيجه ي آن توانايي درک پديده‏هاي بصري است. افراد داراي اين هوش، گرايش دارند که با تصاوير فکر کنند و براي به دست‏ آوردن اطلاعات نياز دارند يک تصوير ذهني واضح ايجاد کنند. آن‏ها از نگاه کردن به نقشه‏ها، نمودارها و تصاوير و ديدن فيلم‏ خوششان مي‏آيد.

2-5-4-5هوش حرکتي-جسماني
اين هوش يعني توانايي کنترل ماهرانه ي حرکات بدن و استفاده‏ از اشيا. دارندگان اين نوع هوش خودشان را از طريق حرکت‏ بيان مي‏کنند. آن‏ها درک خوبي از حس تعادلي و هماهنگي‏ دست و چشم دارند (به عنوان مثال در بازي با توپ يا استفاده‏ از تيرهاي تعادل مهارت دارند). آنان از طريق تعامل با فضاي‏ اطرافشان قادر به يادآوري و فرآوري اطلاعات‏اند. (هيأت مؤلفان ، 1386 ، ص 504)
2-5-4- 6 -هوش درون‏فردي
اين هوش يعني توانايي درک خود و آگاه بودن از حالت دروني‏ خود. کساني که از اين نوع هوش برخوردارند سعي مي‏کنند احساسات دروني، رؤياها، روابط با ديگران و نقاط ضعف و قوت‏ خود را درک کنند. کودکان داراي اين نوع هوش، قادرند حواس‏ خود را شناسايي کرده، درجات مختلف يک احساس به خصوص‏ را تشخيص دهند. توانايي درک و پذيرفتن خود، هوش و ادراکي‏ است که دارنده آن در زمان بزرگسالي از داشتن آن خشنود شده، قدر آن را خواهد دانست. (هيأت مؤلفان ، 1386 ، ص 504)
2-5-4-7- هوش ميان‏فردي
هوش ميان فردي يعني توانايي ارتباط برقرار کردن و فهم‏ ديگران. بنابراين، اين نوع هوش درباره‌ي ارتباط با ديگران است. به‏ نظر گاردنر،

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید