مي گيرند.
به علاوه آموزش مبتني بر هوش‌هاي چندگانه به معلمان اجازه مي دهد تا علاقه و نگرش به يادگيري را با تمرکز بر توانايي هاي هر دانش‌آموز تشويق کنند.
متأسفانه برنامه هاي درسي و آموزش کنوني، در همه سطوح يادگيري، اختصاص به تواناييهاي منطقي و زباني پيدا کرده اند که اين شيوة رويارويي با تربيت دانش‌آموزان، نيازهاي متنوع آنان را در يک دنياي متغير برآورده نمي کند. اميد مي رود که اين پژوهش بتواند معلمان و مربيان کشور را در بسط دانش و نگرش در مورد آموزش مبتني بر هوش‌هاي چندگانه کمک نمايد.
1-4- اهداف پژوهش
اهداف علمي :
1- تعيين ميزان تأثير آموزش با روش هوش‌هاي چند گانه و يادگيري دانش‌آموز
2- تعيين ميزان تأثير آموزش با روش هوش‌هاي چند گانه و نگرش دانش‌آموز
اهداف کاربردي :
3- تعيين ميزان تأثير بين آموزش با روش هوش‌هاي چندگانه و افزايش يادگيري در بين دانش‌آموزان
4- تعيين ميزان تأثير بين آموزش با روش هوش‌هاي چندگانه در بهبود نگرش به يادگيري در بين دانش‌آموزان
1-5- فرضيه هاي پژوهش:
1) بين يادگيري در سطوح حيطه شناختي (دانش ،فهم، کاربرد، تجزيه و تحليل، ترکيب و ارزشيابي)درس علوم دانش‌آموزاني که به روش تدريس مبتني برهوش‌هاي چندگانه آموزش ديده اند با دانش‌آموزاني که به روش متداول آموزش ديده اند تفاوت معنا داري وجود دارد.

2) نگرش به يادگيري درس علوم در ميان دانش‌آموزاني که به روش تدريس مبتني بر هوش چند گانه آموزش ديده اند با دانش‌آموزاني که به روش متداول آموزش ديده اند تفاوت معناداري وجود دارد.

1-6- تعاريف نظري
يادگيري: بنا بر تعريف کمبل19 در 1961 يادگيري به فرايند ايجاد تغيير نسبتأ پايدار در توان رفتاري (Behaivior Potentiality ) که حاصل تجربه ( Expeience ) است گفته مي شود و نمي توان آن را به حالت هاي موقتي بدن مانند آنچه در بيماري، خستگي، يا مصرف دارو پديد مي آيد نسبت داد. (کديور ، 1383 :ص 5 ) و ( السون و هرگنهان 20، 1388 :ص 38 ) و ( سيف ، 1389 :ص 28 )
هوش‌هاي چندگانه: عبارت است از نظريه اي که گاردنر وضع کرده و شامل هشت نوع هوش متفاوت و مستقل از يکديگر به نام هاي: زباني (کلامي)، موسيقايي، منطقي-رياضي، فضايي، بدني_جنبشي، طبيعت گرايانه، درک ديگران (ميان فردي)، و درک خود (درون فردي). گاردنر در نظريه ي هوش‌هاي چند گانه (MI) سعي کرده است تا حوزه‌ي استعداد هاي انسان را به آن سوي مرز هاي IQ بکشاند.
وي مخالف نظريه‌ي سنجش هوش است و معتقد است که در فرهنگ ما هوش به درستي تعريف نشده است. آرمسترانگ(1384)
نگرش: عبارت است از يک حالت آمادگي ذهني و عصبي است که از طريق تجربه سازمان مي يابد و بر واکنش فرد نسبت به تمامي موضوع ها و موقعيت هاي وابسته به نگرش تأثير مستقيم و پويا به جاي مي‌گذارد. در اين تعريف که عمدتاً بر نظريه‌ي يادگيري استوار است تأثير تجارب گذشته بر سازمان دادن به نگرش ها و همچنين نشان دادن واکنش به يک موقعيت موردتوجه قرار گرفته است. گوردون آلپورت21 (1935)

1-7-تعاريف عملياتي
يادگيري: منظور نمره اي است که دانش‌آموزان از پاسخ به پرسشنامه يادگيري (31سوال در پيش آزمون و33 سوال در پس آزمون ) به دست مي آورند.
هوش‌هاي چندگانه: فرايند تدريس مبتني بر هوش چند گانه در اين تحقيق شامل فعاليت هايي است که معلم به کمک دانش‌آموزان انجام مي دهد تا امر يادگيري معنا دار تحقق يابد. اين فعاليت ها که بر اساس طرح درسهاي مبتني بر هشت نوع هوش، انجام گرفت؛ شامل بحث و مناظره، طبقه بندي، حل‌مسئله، آزمايش، طراحي، بريدن، چسباندن، يادگيري ازطرق شعر مي باشد.
نگرش: منظور نمره اي است که دانش‌آموزان از پاسخ به پرسشنامه 21سوالي اکپينر22و همکاران (2009) به دست مي آورند.

فصل دوم
ادبيات و پيشينه تحقيق

2-1- مقدمه
گوهره‌ي وجود انسان به هوش و انديشه مزين بوده، به طوري که بزرگترين موهبت الهي در خلقت آدمي است. به عبارتي ديگر، بستر تمام تحولات بشر در گستره‌ي هستي، سيطره‌ي انسان بر قله‌ي رفيع علمي و تسخير کرات و کهکشان‌ها، بهره‌گيري از منابع و معادن و کوه‌ها و درياها و دستيابي به برترين علوم و فنون و شبکه‌هاي ارتباطي نوين، محصول انديشه و رفتار خردمندانه و خلاقانه است. افروز (1387)
امروزه هوش به عنوان يک مفهوم انتزاعي، فقط بهره‌ي هوشي‏ با معيار استعداد تحصيلي شناخته نمي‏شود. پژوهشگران انواع‏ متعددي از هوش را شناسايي و کاربردهاي آن را در زندگي افراد مشخص کرده‏اند. بر اين اساس در مدارس و دوره‏هاي آموزشي، با هدف فراهم ساختن آمادگي فرد براي ورود به زندگي موفق و رضايت بخش، ديگر تأکيد بر هوش عقلاني قابل قبول نيست. از نظر روان‏شناسان عملکردهاي افراد به دليل داشتن انواع متفاوت‏ هوش است که در زندگي آن‏ها آثار تعيين‏کننده‏اي دارد. از اين‏رو بايد با شناسايي قابليت‏هاي هوشي هر فرد، مسير زندگي او را بهتر و دقيق‏تر جهت‏دهي کرد. (طباطبايي، 1388 ، ص 25).
يكي از كاربردهاي مهم مطالعه‌ي هوش، تشخيص ضرورت توجه به تفاوت هاي فردي در برنامه‌ي درسي و در كلاسهاي درس توسط معلمان مي باشد. معلمان بايد از سطوح شناختي دانش‌آموزان خود مطلع و بر اساس آن تدريس نمايند. معلمان خوب، به دانش‌آموزان خود كمك مي كنند تا تجارب خود را در شكل‌هاي هرچه پيچيده تر و راههاي مناسب تر سازمان دهي يا تجديد سازمان كنند آنان بايد به اين نكته واقف باشند كه ساختارهاي ذهني خود دانش‌آموزان، كليد رشد آنها در تمام زمينه ها است. (گلاورر وبرانينگ، 1949، ص 114)
آموزش با روش هوش‌هاي چند گانه از جمله حيطه هاي مهم آموزش است که بايد در تدريس مورد توجه قرار بگيرد. در اين فصل ابتدا نظريه هاي مختلف در ارتباط با هوش، ابعاد و جنبه هاي هوش و تعريف آن پرداخته خواهد شد و سپس به اهميت و کاربرد نظريه هاي هوش‌هاي چند گانه و تفاوت تئوري هاي سنتي هوش با تئوري هوش چند گانه را مورد بحث و بررسي قرار خواهيم داد. و سپس تحقيقات داخلي و خارجي مربوط به هوش‌هاي چندگانه مورد بررسي قرار مي گيرد. بنابراين فصل دوم شامل مباحث زير مي باشد. مباني نظري پژوهش، پيشينه تحقيق و نتيجه گيري از مباني نظري و پيشينه‌ي پژوهش و ارائه برنامه درسي پيشنهادي.
2-2- تاريخچه هوش
هر چند از آغاز تمدن تاكنون، آدمي درباره ماهيت هوش و اهميت آن انديشه فراوان كرده است، اما بايد اذعان داشت كه مطالعه علمي هوش از اواخر قرن 19 آغاز شد. در دهه 1860 چارلز داروين نظريه تكامل گونه‌ها را مطرح كرد. وي همچنين در مورد ويژگي‌هاي روان‌شناختي مثل خصوصيات عقلاني و احساسي نيز كنجكاو بود. چندي نگذشت كه وي روي گروه‌هاي انساني (مثل نوزادان، كودكان، بزرگسالان، كند ذهن‌ها و تيزهوشان) شروع به مطالعه كرد اما مطالعات وي بيشتر به صورت نظري بود (گاردنر، 1999).
در همان زمان هربرت اسپنسر و سرفرانسيس گالتون تحت تأثير نوشته‌هاي داروين در مورد منشأ تفاوت‌هاي انواع، اصطلاح لاتين هوش را به‌كار بردند. آن‌ها اين اصطلاح را براي اطلاق به تفاوت‌هاي افراد در توانش‌هاي ذهني در نظر گرفتند (روحاني، 1385).
برخلاف اسپنسر، گالتون با فلسفي نمودن ماهيت هوش موافق نبود. وي سعي كرد تا مبناي وراثتي آن را ثابت كند (همان منبع). وي براي اولين بار آزمايشگاهي تأسيس كرد كه در آن مدارك و شواهدي در مورد اختلاف ذهني افراد به صورت تجربي گردآوري كرد (گاردنر، 1999).
تاريخچه‌ي اين تفكر كه انسان داراي توانايي ذهني قابل اندازه گيري است، حداقل به كتاب فرانسيس گالتون در سال 1869 با عنوان ” نبوغ ارثي ” برمي گردد. اين نظريه سرآغاز نظريه‌ي روان سنجي جديد در ارتباط با توانايي هاي ذهني بود. بعد از ايشان متخصصان زيادي به اين عرصه وارد شدند و موجبات پيشرفتهاي فراواني را فراهم آوردند. از آن جمله مي توان به استنفورد بينه، سيمون، ترمن، مريل، وكسلر، هب، ترستون و استرنبرگ اشاره كرد .
بعد از اين افراد در سال 1983 هاوارد گاردنر تئوري هوش هاي چند گانه را مطرح ساخت و عرصه‌ي تعليم و تربيت را به كلي دگرگون ساخت. او معتقد بود كه انسان داراي هوش هاي زيادي مي باشد كه در آغاز ايشان به هفت نوع هوش كه عبارتنداز: 1- هوش بدني- جنبشي 2- هوش بين فردي 3- هوش كلامي – زباني 4- هوش منطقي-رياضي 5- هوش درون فردي 6- هوش فضايي 7- هوش موسيقيايي، اشاره نمود كه بعدها در خلال مطالعات خود دو هوش ديگر تحت عنوان هوش طبيعت گرايي و هوش وجود شناسي را نيز به اين ليست اضافه نمود .
گاردنر نظريه هاي سنتي هوش را مورد انتقاد قرار داد و اشاره كرد كه آنها تمام توانايي هاي انسان را در بر نمي گيرند. نظريه‌ي هوش هاي چندگانه ابتدا توسط تعدادي از روانشناسان و متخصصان تعليم و تربيت رد شد. اما بعدها مورد توجه زيادي به خصوص در عرصه‌ي تعليم و تربيت قرار گرفت.
اين تئوري اشاره دارد كه انسان ها داراي تمام اين هوش ها هستند اما تركيب اين هوش ها در نزد افراد متفاوت است. يكي ممكن است در هوش منطقي-رياضي قوي باشد و ديگري در هوش موسيقيايي.
با اين فرضيه معلمان و متخصصان تعليم و تربيت بار سنگيني را به دوش خواهند داشت. اولين وظيفه آنان شناخت استعدادها و توانايي هاي دانش‌آموزان خود مي باشد و قبول اين نكته كه آنها افرادي منحصر به فرد و بي همتا هستند و در گام دوم متناسب ساختن روش هاي تدريس با اين استعدادهاي متنوع مي باشد.
اين تئوري مورد استفاده‌ي بسياري از مدارس در آمريكاي شمالي و ساير نقاط جهان قرار گرفت و پيامدهاي مثبتي را به همراه داشت. البته كساني هم بودند كه از كاربرد اين تئوري در مدارس انتقادهاي فراواني نمودند به هر حال تأثير مثبت اين تئوري بر فرآيندهاي آموزشي در مدارس به راحتي قابل انكار نيست.
2-3- نظريه هاي مختلف در ارتباط با هوش
اين نظر كه انسان داراي توانايي هاي ذهني قابل اندازه گيري است، حداقل به كتاب فرانسيس گالتون23 در سال 1869 با عنوان ” نبوغ ارثي ” بر مي گردد. نظريه‌ي گالتون مبني بر اينكه براي توانايي هاي ذهني افراد محدويت هاي متفاوتي وجود دارد، ‌سر آغاز نظريه‌ي روان سنجي جديد در ارتباط با توانايي هاي ذهني بود. (پلامين24، 1988)
علاوه بر اين، بينه و سيمون معتقد بودند كه قبل از طراحي هر گونه برنامه ي درسي، روشي نياز است تا كه بتوان به كمك آن، عملكرد عمومي ذهن دانش‌آموزان را اندازه گيري كند.
براساس اين فرض بينه وسيمون آزموني ساختند كه براي اندازه گيري هوش طراحي شده بود. آزمون‌هاي آنها بر اساس اين تعريف بود كه در هوش، يك استعداد فكري بنيادي وجود داردكه تغيير يا فقدان آن براي زندگي اهميت فراواني دارد. اين استعداد فكري، داوري است و يا مي توان آن را حس خوب، حس عملي، قريحه و استعداد فكري فرد براي تطيق خويش با محيط ناميد. (بينه وسيمون، 1905 )
گام مهم بعدي براي طراحي مقياس هاي اندازه گيري هوش در ايالات متحده ي آمريكا برداشته شد و ترمن سردمدار آن بود. براي مدت بيست سال نسخه اي از آزمون بينه و سيمون كه در سال 1916 توسط استنفورد اصلاح گرديد،‌ وسيله ي اندازه گيري هوش در آمريكا بود ولي به مرور زمان مشخص گرديد كه آزمون مذكور از جهاتي رضايت بخش نيست. به همين دليل ترمن و مريل نسخه‌ي تجديد نظر شده‌ي آزمون استنفورد – بينه را به چاپ رساندند. (مريل وترمن25،1973)
آزمون وكسلر براي اندازه گيري توانايي هاي ذهني افراد يكي از رويدادهاي مهم ديگر بود. اين آزمون با آزمون هاي قبلي داراي سه تفاوت اساسي بود كه عبارتند از: 1- اين آزمون بر عكس آنها براي بزرگسالان طراحي شده بود. 2- بر اساس آزمون هاي زير مجموعه ي آن

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید